رمان (( چشمانِ سبزِ تو )) پارت هشتم

دستم رو جلوی دهنم گرفته و با صدای خفه ای گفتم:


من: چی میخوای؟

ایوان: نگاه من تو رو میترسونه ... (نفس عمیقی کشید).. امشب عروسیه، استراحت کن زیر چشمات گود افتاده


دستاش رو به اهستگی برداشت و از در خروجی از امارت بیرون رفت. تا لحظه خارج شدن از عمارت به قدمهاش خیره بودم؛


28 ژوىن ساعت 10 شب

صدای رقص و پایکوبی زودتر از موسیقی فضای کاخ رو متحول کرد؛ از اتاق دنج و کوچکم بیرون اومده و به ارومی سمت سالن اصلی قدم برمیداشتم که با پیچیدن صدای کفشم در سالن، صدای موسیقی قطع شد و نگاه ها به من خیره بود. پدرم در حالی که چند پله به بالا قدم برداشت و روبروی من ایستاد


پدر: کریس کجاست؟

من: (با نگاهی بیحال).. هرچقدر دیرتر بهتر..(سمت گردنش خم شده و اروم در گوشش زمزمه کردم) فکر نکن با ازدواج ما بخشوده میشی


دست روی شونه های پدر گذاشته و به ارومی از کنارش رد شدم. با لبخند کنج لبی به مهمان ها خوشامدگویی میگفتم و به سمت جایگاه عروس قدم میزدم. یک نفر با انگشت دو ضربه به شونم زد، روی برگردوندم


من: پدر رفت بالا دنبال تو میگرده

کریس: میدونم من ازش خواستم جایگاه رو عوض کنه با من بیا


دستم رو با فشار گرفته و من رو به بیرون کاخ برد


من: چرا در کاخ رو قفل میکنی؟

کریس: هوا سرده نمیخوام داخل بپیچه

من: تازه اولای تابستونه

کریس: بشین تو ماشین تا من بیام


داخل ماشین نشسته و با گوشیم ور میرفتم. به شماره ناشناس ایوان زل زده بودم که کریس در ماشین رو باز کرد. هول شدم، گوشی رو خاموش و به کنار پرت کردم که زیر صندلی افتاد، کمی خم شدم تا گوشی رو بردارم که نگاهم از شیشه ماشین به در پشتی کاخ افتاد


من: کریس.. چرا مهمونا از در پشتی بیرون میان؟

کریس: مهمونی تموم شد عزیزم


صدای مهیبی در فضا پیچیده و نگاهم شکست دوباره ای رو به چشم خود دید...

/ 4 نظر / 265 بازدید
weblog123

سلام وقت بخیر در صورت تمایل تبادل لینک با وبسایت ما http://lovelytext.blog.ir لطفا این لینک زیر رو در سایتتون قرار بدید ناز چت http://naz-chat.in و از طریق نظرات سایت ما اطلاع بدید تا لینک سایتتون رو قرار بدیم